️ لطفا شعار ندهید، چند لحظه خودتان را جای مردم آن زمان بگذارید

️ لطفا شعار ندهید، چند لحظه خودتان را جای مردم آن زمان بگذارید

... ماجرای عجیب، متاثرکننده و حتی جانسوز به نظر من، دقیقا ماجراهای قبل از روز عاشورا است. جانسوز، حالِ آن کسی است که توی سپاه رو به رو ایستاده بودند. آدم دلش باید برای آنها بسوزد. بیشتر از آنها، برای خودش که معلوم نیست اگر ماشین زمانی اختراع می‌شد و پرت می‌شد به سال 61 هجری، تو کدوم سپاه بود. شما خودتان می‌دانید که اگر آن روز بودید کجا ایستاده بودید؟ لطفا شعار ندهید. چند لحظه خودتان را جای مردم آن زمان بگذارید و فکر بکنید، بعد جواب بدهید و حسابش را بکنید، اگر شما و من در سال 61 هجری زندگی می‌کردیم، در عصری زندگی می‌کردیم که هیچ خبری از روزنامه و تلویزیون و اینترنت نبود، کانال‌های خبری محدود بود به شایعات و اعلان‌های رسمی که جارچی‌ها حکومت توی محله‌ها جار می‌زدند. آن موقع هم مثل حالا نبود که یزید و ابن‌زیادی ملعون باشند و معاویه برای خلافت پسرش یزید از مردم بیعت هم گرفته بود ولو به زور، ولی بیعت گرفته بود. اصلا حرفی که طرفداران حکومت به امام حسین (ع) می‌زدند همین بوده که چرا نظر عموم مردم را قبول نمی‌کنی؟ بعد هم هر روز هر روز، جارچی‌ها می‌آمدند و شعر خلیفه را برای مردم می‌خواندند که می‌گفت: «مردم قریش! بین من و حسین داوری کنید و به او بگویید که بین ما خدا هست و سابقه خویشاوندی. بگویید ما می‌دانیم که تو فضیلتی داری که احدی ندارد. می دانیم فرزند پیامبری و بهترین مردم اما چرا می‌خواهی جنگ کنی؟» ... این را مدام می‌خواندند و همه‌اش دعوت به خیر و صلاح و اجتناب از آشوب و فتنه؛ «به او بگویید آتش جنگ را که خاموش است شعله‌ور نکند، به راه خیر چنگ بزند. جنگ، اقوام گذشته را مغرور کرد و جمعیت‌ها را پراکنده ساخت. در حق خویشان خود نیکی کند ...». بعد یک روز دیگر اعلام می‌کردند شریح قاضی که معروف‌ترین قاضی کل قلمروی اسلامی هست و نیم قرن می‌شود قاضی کوفه است و همانی که پدر امام حسین برای شکایت از دزد زره‌اش پیش او می‌رفته، او هم گفته که حسین از دین جدش خارج شده. بعد عمر پسر سعد ابی وقاص، همسایه و همبازی خود امام حسین در کودکی و پسر یکی از با فضیلت‌ترین اصحاب پیامبر مامور مذاکره با امام حسین می‌شده. بعد همین مامور مذاکره به این نتیجه می‌رسید که مذاکره فایده ندارد و باید جنگید. راستش را بگویید؛ شما بودید شک نمی‌کردید؟ پایتان سست نمی‌شد؟ با خودمان که رودربایستی نداریم، شما اگر توی آن شرایط بودید چه کار می‌کردید؟ آن قدر عقیده محکمی داشتید که نظرتان عوض نشود؟ ...


این بخشی از یادداشتی است که احسان رضایی ِ عزیز، دی‌ماه سال 88 در مجله «همشهری جوان» منتشر کرد؛ یادداشتی که کهنه نمی‌شود کما این‌که پاسخ پرسش‌هایش هم آسان نمی‌شود ... یادداشتی که امّا، هر محرّم باید در یادهامان زنده شود.

متن کامل: https://t.me/ehsanname/763


@mmoeeni1
by via لینکستان | لینک‌های جذاب!

نظرات