بچه جهان سومی وقتی به جایی غیر از کشور خودش مهاجرت میکنه چیزی که باعث میشه دچار یأس بشه اینه که مترو اون کشور بوی ادرار میده! یا آسفالت چاله داره! اینها نوادگان همون جهانگردان دوران قاجار هستند که وقتی به دیار فرنگ میرفتند چیزی که مأیوسشون میکرد این بود که کنار توالت اونها آفتابه نبود!
اما من رو این مأیوس میکنه که شهروندانی که در یک تمدن پیشرفتهتر زندگی کردهاند به همون جمعبندیهای فکری میرسند که پدر بیسواد من رسیده (منظور از پدرم صرفا یک شخص نیست، مجموعه تیپی این آدمهاست). شهروند جامعه متمدنتر و پیشرفتهتر داره میگه بعد از هفتاد سالگی دیگه به پزشک مراجعه نمیکنم، چون میدونم که ازین سن به بعد درمانها یا جواب نمیدن یا یک دوره سخت رو به قبل از مرگ اضافه میکنند و اسمش رو میذارن «زنده نگه داشتن» که عملا زندگی نیست. پس بعد از هفتاد سالگی هرچه پیش آمد، میپذیرم و میذارم روند خودش رو طی کنه و اونجوری که میخواد جونم رو بگیره. اینجوری ممکنه کمتر زنده بمونم ولی دردسر و عذابش کمتره! و این نظر نسل پدر من هم است. مردمانی که در پشت کوهها چوپون به دنیا اومدند.
شخصا این موضوع مربوط به من نمیشه و خارج از بحثم، چون هرگز به هفتاد سالگی نخواهم رسید و خیلی زودتر پروندهم بسته میشه. اما این اشتراک در طرز فکرهاست که مأیوسکنندهست. خود نسل پدرم میگه در قدیم وقتی پیرمرد و پیرزنی در خونه داشتند که امید به بهبودی نبود، میرفتند گاوی گوسفندی چیزی تهیه میکردند و میآوردند میبستند تو حیاط، که وقتی فوت کرد غذای مراسم ختمش آماده باشه، و گاهی اون حیوان تو این مدت پروارتر میشد! و میپرسم پس چرا فراموشی مصلحتی گرفتید؟ همینکه اون حیوان پروارتر شده یعنی اون سالمند چند هفته خوابیده بوده؟ که البته خواب نبوده، داشته رنج میکشیده. چطور وقتی به راه حلهای امروز پزشکی که میرسید، اون رنج کشیدنهای طولانی رو یادتون میره؟ ناگهان یادتون میره که همون قدیم هم خیلی کم پیش میاومد کسی شب بخوابه و صبح بیدار نشه. بقیه با عذاب جان میدادند. اما الان وانمود میکنید این عذاب رو راهحلهای پزشکی اضافه کردهاند! این دوگانه «مرگ راحت» و «مرگی که دکترها تحمیل میکنند» یک دوگانه فیکه. مرگ راحت نصیب یک اقلیت میشه، چه دکترها دخالت میکردند چه نمیکردند. تمام شدن بدن، یک پروسه سخت و دردناک و معمولا طولانیه. این طبیعتشه و تحمیل پزشکی نیست. با فاصله گرفتن از راهحلهای پزشکی نمیتونی ازش فرار کنی.
ازین گذشته هیچکس بدن خودش رو نمیشناسه، حتی اونهایی که فکر میکنند خوب میشناسند. آیا کرونا شاهد کافی نبود که بعضی جوانهای سی ساله از پسش برنیومدند و بعضی پیرزنهای هفتاد ساله بعد از یک هفته تنفس با ونتیلاتور زنده موندند؟ چون زود سرما میخوری تضمین نمیکنه که از یه سینه پهلوی شدید زنده درنمیای، یا عوارض آنتیبیوتیکهای خیلی قوی که برای اون سینه پهلو بت دادن بعدا از کار میندازتت. باید همه اینها انجام بشه تا معلوم بشه.
اینکه شهروند جامعه باسوادتر و علمپذیرتر هم این منطق ساده رو نمیپذیره، مأیوس کنندهست. و گرنه اگه مترو بو بده میشه اوبر گرفت.
By: via لینکستان | لینکهای جذاب
اما من رو این مأیوس میکنه که شهروندانی که در یک تمدن پیشرفتهتر زندگی کردهاند به همون جمعبندیهای فکری میرسند که پدر بیسواد من رسیده (منظور از پدرم صرفا یک شخص نیست، مجموعه تیپی این آدمهاست). شهروند جامعه متمدنتر و پیشرفتهتر داره میگه بعد از هفتاد سالگی دیگه به پزشک مراجعه نمیکنم، چون میدونم که ازین سن به بعد درمانها یا جواب نمیدن یا یک دوره سخت رو به قبل از مرگ اضافه میکنند و اسمش رو میذارن «زنده نگه داشتن» که عملا زندگی نیست. پس بعد از هفتاد سالگی هرچه پیش آمد، میپذیرم و میذارم روند خودش رو طی کنه و اونجوری که میخواد جونم رو بگیره. اینجوری ممکنه کمتر زنده بمونم ولی دردسر و عذابش کمتره! و این نظر نسل پدر من هم است. مردمانی که در پشت کوهها چوپون به دنیا اومدند.
شخصا این موضوع مربوط به من نمیشه و خارج از بحثم، چون هرگز به هفتاد سالگی نخواهم رسید و خیلی زودتر پروندهم بسته میشه. اما این اشتراک در طرز فکرهاست که مأیوسکنندهست. خود نسل پدرم میگه در قدیم وقتی پیرمرد و پیرزنی در خونه داشتند که امید به بهبودی نبود، میرفتند گاوی گوسفندی چیزی تهیه میکردند و میآوردند میبستند تو حیاط، که وقتی فوت کرد غذای مراسم ختمش آماده باشه، و گاهی اون حیوان تو این مدت پروارتر میشد! و میپرسم پس چرا فراموشی مصلحتی گرفتید؟ همینکه اون حیوان پروارتر شده یعنی اون سالمند چند هفته خوابیده بوده؟ که البته خواب نبوده، داشته رنج میکشیده. چطور وقتی به راه حلهای امروز پزشکی که میرسید، اون رنج کشیدنهای طولانی رو یادتون میره؟ ناگهان یادتون میره که همون قدیم هم خیلی کم پیش میاومد کسی شب بخوابه و صبح بیدار نشه. بقیه با عذاب جان میدادند. اما الان وانمود میکنید این عذاب رو راهحلهای پزشکی اضافه کردهاند! این دوگانه «مرگ راحت» و «مرگی که دکترها تحمیل میکنند» یک دوگانه فیکه. مرگ راحت نصیب یک اقلیت میشه، چه دکترها دخالت میکردند چه نمیکردند. تمام شدن بدن، یک پروسه سخت و دردناک و معمولا طولانیه. این طبیعتشه و تحمیل پزشکی نیست. با فاصله گرفتن از راهحلهای پزشکی نمیتونی ازش فرار کنی.
ازین گذشته هیچکس بدن خودش رو نمیشناسه، حتی اونهایی که فکر میکنند خوب میشناسند. آیا کرونا شاهد کافی نبود که بعضی جوانهای سی ساله از پسش برنیومدند و بعضی پیرزنهای هفتاد ساله بعد از یک هفته تنفس با ونتیلاتور زنده موندند؟ چون زود سرما میخوری تضمین نمیکنه که از یه سینه پهلوی شدید زنده درنمیای، یا عوارض آنتیبیوتیکهای خیلی قوی که برای اون سینه پهلو بت دادن بعدا از کار میندازتت. باید همه اینها انجام بشه تا معلوم بشه.
اینکه شهروند جامعه باسوادتر و علمپذیرتر هم این منطق ساده رو نمیپذیره، مأیوس کنندهست. و گرنه اگه مترو بو بده میشه اوبر گرفت.
By: via لینکستان | لینکهای جذاب
نظرات
ارسال یک نظر